X
تبلیغات
دوسش داشتم ولی تنهام گذاشت

دوسش داشتم ولی تنهام گذاشت

عاشقانه

 

 

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

مرا از عشق لبریز کردی

                          پر از یک حس شورانگیز کردی

طبیب درد چندین ساله گشتی

                           برایم گریه را تجویز کردی

به دل گفتم می آید شادمان باش

                           تو از این آمدن پرهیز کردی

به چشمم زندگی زیباترین بود

                          تو این حس را ملال انگیز کردی

تو این عشق پر از مهرووفا را

                               فدای یک دل ناچیز کردی

چگونه باور کنم...؟

این سوی خاکریزی های عاشقی،آن سوی مرزهای غنچه های تبدار،دلی است که به خاطرت می تپد و

 با بودنت جان می گیرد و تو بی صداتر از گذر زمان شرح دلتنگی هایم را شنیدی و حال با وجود همه

خارها وخزان ها تنهایم می گذاری پس من چگونه باور کنم با تو بودن را....؟؟؟؟؟

 

 

ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی

که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در

وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیبا و دلنشین است چه

داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من

 آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به

آسمان بیکران پرواز میکن

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از

ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از

اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز

 يادشون ميره

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:44  توسط بهزاد تنها  | 

خیلی بده که وقتی به چیزی که نمی خوای فکر کنی هی بیاد توی سرت ... خیلی سخته که

بخوای یه چیزایی رو فراموش کنی و نشه ... یعنی نذارن که ...... دلم خیلی خیلی پره ... و تو

هم مثل بقیه نمی دونی که چه قدر پره ... من به اندازه ی این زمین ... این آسمون ... این

خدا ... این آدما ... به اندازه ی قلب تمام آدما احساس میکنم که دلتنگم ... اما دلتنگ چی ؟

دلتنگ کی ؟ از اینکه امشب پیشت هستم خیلی احساس آرامش میکنم به خاطر اینکه نذاشتی

پامو جای بذارم که ازش خاطره هایی خوب و بد دارم ... نمی دونی .. نمی دونی ... نمی

دونی .....

دلم میخواد گریه کنم ولی باور کن خدا گریه رو هم از من گرفته ... خدا فقط به من یه قلب داد و

توش یک نفر رو گذاشت که نذاره من بمیرم ... یه نفر رو گذاشت که نذاره من بیشتر از این غم

 و غصه بخورم ... یک نفر که دیگه با هیچی عوضش نمی کنم .... یک نفر که حاضر نیستم

حتی با یک نفر دیگه .............. دلم خون میشه این آهنگ ها رو گوش میدم منو یاد موقعی

میندازه که میتونستم قدرش رو بدونم... می تونستم نگهشون دارم ...میتونستم باهاشون بیشتر

خاطره بسازم ولی نشد .....ای از چی بگم ........ شادیه روز وو روزگار من کو ؟ کجا رفت ؟

من چرا دیگه من نیستم ؟ پس من کجا رفته ؟ چرا بر نمی گرده ..... آه نمی دونین چی میگم ..

حتی توی این مدت هنوز اون طور که باید نگاهم رو نخوندی ... وگرنه حداقل تو میتونستی

ببینی که توی نگاهم چه غمی هست .... هیچکی نمی دونه ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید ....

تا اون موقعی که بعد از من نبشته هامو بخونن ... هیچکی کمکم نکرد ... و گویا نخواهد کرد...

خدا اینو قبول کرد که همه چیز رو از من بگیره تا با اون شروع کنم ... از صفر .. با اون دونه

به دونه خاطره بسازم ... درست مثل اینکه تازه متولد شدم ..... نمی بینی نگاهم رو ... نمی

خونی قلبمو ...دلم خیلی خونه .... ولی خدا چرا گریم نمی گیره ؟ چرا ازم اشکو گرفتی که بیشتر

 عذاب بکشم و خالی نشم ؟ خیلی خونم

نمی بینی چشمامو وقتی لرزید از عشق تو

نمی بینی اشکامو وقتی غلتید از عشق تو

پا نذار رو قلبم .... پلکامو نیازار .... میمیرم برای تو .....

ظالم تو بی وفا ..... چه عهدی داشتی که یکی یک دونم بشی ؟

ظالم ای هم صدا ...چه عهدی داشتی که بشکنی دل منو ؟؟؟؟؟؟؟

ندیدی تو قلبمو وقتی تپید به عشق تو

ندیدی نگامو ...نشنیدی دوستت دارم ها رو ..... روحم رو نیازار دستامو نگه دار وقتی میان به سوی تو

آره دوستت دارم سادس ولی چرا ؟ چشات و دیدم و شکستم بی صدا ؟ تو که منو نمی خواستی

چرا پا روی قلبم گذاشتی ظالم ؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دردودلای دوست خوبم.......... چه شبی بود......امیدوارم هر آدمی که میگه عاشقم واقعا عاشق باشه.......واقعا دلم میگیره از این  همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:43  توسط بهزاد تنها  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:24  توسط بهزاد تنها  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:21  توسط بهزاد تنها  | 

عکس عاشقانه 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:8  توسط بهزاد تنها  | 

اقاقیها همه خسته همه تب دار

و من گم میشوم در باور خود تا رسیدن بهر یک دیدار

و صد گلبرگ در یک کاسه می چینم

به رویش یک سبد آبی از آن بالا

و آن گه چشم زیبای تو را در ماه می بینم

و من گم میشوم در کوچه های خسته دیروز

و در پای چنارکهای مجنون دل افروز

و من تا معبد دل می روم

شاید که بر من نور پاشی بی خبر یک روز

برایم قاصدک ها قصه می خوانند

و با هر چرخشی در باد می رقصند

و در روزی دگر در یاد می پوسند

و من گم میشوم آنگه که یاد قاصدک با باد می میرد

و گیسویم پریشان میشود در باد

و قلبم رفتن و عاشق شدن را یاد می گیرد

پرستو ها همه پرواز می خواهند

و در پس کوچه های شهر

و در عمق نگاهی سبز

و بر گلدسته های مسجدی آبی

و حتی در مزاری سرد ...همه اعجاز میخواهند

و من گم میشوم آنگه که باور میکنم پرواز یک گل را

دلم را با خودم پیوند خواهم داد

و تا اعماق شب پرواز خواهم کرد

که تا شاید بیابم راز یک گل را

و فردا بسترم خالی ست

به رویم مرده ها لبخند می پاشند

و روحم شعر می خواند

و جسمم فارق از هر عشق پو شالی ست

و آنگه ناله ها هم گرم ...همه خسته

برای ساعتی گل بوته ها تب دار

و من گم میشوم

در باور خود تا رسیدن بهر یک دیدار

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:41  توسط بهزاد تنها  | 

دختر ماه

 

 


رفت تنها آشنای بخت من


رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت


چون نسیم تندپو از من گریخت


آهوانه سر به صحراها گذاشت .

 


ماه را گفتم که : ماهِ من کجاست ؟


گفت : هر شب روی در روی منست .


در دل شب هرکجا مهتاب هست، ماهِ تو بازو به


بازوی منست.

 


باغ را گفتم که : او را دیده ای ؟


گفت : آری عطر این گلها از اوست .


لحظه ای در دامن گلها نشست ،نغمه ی جانبخش


بلبل ها از ائست .

 


چشمه را گفتم : ازو داری نشان ؟


گفت : او سرمایه ی نوش منست .


نیمه شبها با تنی مهتابرنگ


تا سحرگاهان در آغوش منست .

 


از نسیم فرودینش خواستم


گفت : هر شب می خزم در کوی او


این همه عطری که در چنگ منست


نیست جز عطر سر گیسوی او

 


ای دمیده ! ای گریزان عشق من !


چشمه ای ؟ نوری؟ نسیمی؟چیستی؟


دختر ماهی ، عروس گلشنی

با همه هستی و با من نیستی ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:45  توسط بهزاد تنها  |